تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

پریروز برگشتیم....رفتیم دیزین.........تابستونشم برای خودش کلی زمستون بود.......حسابی یخ زدیم!!!!!

جای همگی خالی........خیلی چسبید......ولی....

برگشتیم که به عروسی دیشب برسیم...عروسیه یکی از فامیلای دور...که...ای....خوب بود.....

دیشب همون لباسی رو پوشیدم که 3سال پیش برای عروسی پسرخاله ام(محمد) دوخته بودم...چقدر اون لباس رو دوست داشتم.....خصوصا که شب عروسی محمد، همه میگفتن وای چه قشنگه......

دیشب هر قدمی که بر میداشتم...یاد عروسی محمد بودم.... بعد از چند سال دوباره کل فامیل دور هم جمع شده بودن........چقدر خندیدیم......چقدر خوش گذشت......چقدر دختر خاله هام خوشحال بودن که عروسیه داداش کوچولوشونه !!!!

چقدر عروس....عروس که نه.......فرشته........نه واقعا فرشته هم کم که بگم.............عروس فرشته ها...........زیبا ترین فرشته ای که خدا میتونه خلق کنه.....زیبا تر از همیشه شده بود...

همون فرشته ای  که دیشب بعد از برگشتن از عروسی، بهمون خبر نبودنشو دادن.....

آهو........همسر پسرخاله ام................همون که اگه دنیا از درد فریاد میزد.......ولی اون با اون حال بدش...آخرین جمله هاش این بود که.......من خوب میشم....

....دیگه نیست.....برای همیشه خوب شد...........

نه 3 تا جراحی براش کاری کرد... نه 3بار شیمی درمانی ، نه 20-30 جلسه انرژی درمانی و نه همیوپاتی........

انگار همه دنیا دست به دست هم داده بودن تا نمونه.......

3 سال درمان.....3ماه دعا ....امید............همش دیشب شد یه تیکه لباس مشکی.....

محمد میگه....ای کاش هیچوقت ندیده بودمش که حالا مجبور نباشم یک عمر نبودشو ببینم....

محمد طفلک..........از قبل از عقدشون فهمیده بود که آهو این مشکلو داره.....کل 3سال زندگیشونو همش با استرس گذروند ،همش با نگرانیه نبودن آهو............

و

الان دیگه آهو نیست.......

تمام دردهاش تموم شده........رفت پیش پردش که خیلی آهو رو دوست داشت.....

آخرین بار که آهو رو دیدم........پارسال همین موقع ها بود...برای چهلم پدرش برگشته بود ایران.....بخاطر فوت پدرش همه توی شک بودیم.........آدم سرحالی که رفته بود بخوابه و دیگه بیدار نشده بود.......

مثل اینکه پدرش نتونست بیشتر از 1 سال دوریه آهوشو تحمل کنه.......شایدم از خدا خواسته بود ناتوان شدن و درد آهوشو نبینه...........

خدایا...........التماست میکنم..........چند سالی خبر بدو ازمون دور کن...........الان 1 ساله که پشت سرهم خبرای بد ....

 

آهو..........قرار بود این دفعه که اومدی برام مجله های معماریتو بیاری......قرار بود کتاب تاریخی هایی که میخواستیو بهت بدم.......بریم انقلاب کتابای معماری بگیری..........قرار بود عکسای آتلیه عروسیتو برام بیاری.....قرار بود .....

ولی قرار نبود تلفنی بگن آهو رفت.....

 

- ۱۲/تیر - من اگه بهتون سر نمیزنم .. یعنی یکم بی حوصله ام.......دلم میخواد یکم فکر کنم...به تمام دقیقه های بیخود زندگی.....

زود میام...به وبلاگ همه سر میزنم....

فردا خاکسپاری آهو....ولی حتی نمیتونیم توی خاکسپاریش شرکت کنیم....

چقدر این دختر مظلوم بود......حتی الان...

 

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 14:16 | لینک  | 

اگه ۲ساعتو نیم برای یک دوست قدیمیت یه ایمیل بنویسی.......و الان جوابشو ببینی...که...همون خریه که فکر میکردی نیست...ولی...هست....!!!

یعنی کلا ازون دسته خرهای ۲پاست!!!!که عرعر نمیکنه....ولی وقتی یاسین میخونیم فایده ای نداره !!!! 

چه حالی پیدا میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  راستش من که دیگه وقتمو نمیزارم براش جواب بنویسم......چون بعضی ها دوست دارن در خریتشون شناور بمونن!!! خب ..خوب شنا کن عزیزم.......که همون خدایی که بهش اعتقاد داری..........نمیزاره خر بری اون دنیا.....حتما هممونو آدم میکنه...ولی ممکنه یکم دیر شده باشه......

 

راست میگید......اصلا به من چه...........همیشه ازجایی که بحث سیاسی میشه، فراریم..حالا خودم تند تند.......دارم دربارش حرف میزنم...

خب...

سلام....

خوبید؟؟

اول یه خبر خوب....... دیروز به خودم رسید....

چند روز پیش یه درمان جدید برای آهو شروع کرده بودن (همیوپاتی)....از دیروز شروع کرده به جواب دادن..........این یه معجزه ست.....! 

از دیروز چشماشو باز میکنه.....و میتونه چند ساعت پشت سر هم ...نگاه کنه بدون اینکه خسته بشه.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه بیشتر از ۲هفته بود که دیگه حتی نمیتونست چشماشو باز کنه..........

این بهترین خبری بود که بعد از ۲هفته پر استرس میشد شنید.....

چند روزی نیستم.....دست رسی به نت هم فکر نکنم داشته باشم....

من و دیوانه کوچیکه(برادر کوچیکترم )داریم مامانو چند روزی میبریم بیرون از تهران.....آخه اتفاقات اخیر خیلی روش تاثیر گذاشته....نگرانشیم.......

هرچی از این تهران خراب شده با مردم بی جنبش دورتر باشیم..خصوصا از بیجنبه های خونه خودمون......بهتره......البته کلا ندیدن انگل کوچولوی(اون یکی برادرم) خونه خودمون از همه چیز مهمتره...

حوصله هیچکدوم از دوستامم ندارم........الان فکر کنم ۴ روز هست که گوشیم خاموشه....گوشی اتاقم زنگش بستس......

چقدر خوبه..........که نه منتظرم.....نه منتظر دارم...

خب دیگه داره دیر میشه.........باید برم....

برگردم زود میام به همه سر میزنم...البته اگه عمری بود..

 

خدای بزرگ..............خودت هممونو همین دنیا آدم کن......اون دنیا خیلی دیره...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 9:20 | لینک  | 

 

* سلام آقا...ببخشید...یه سوال داشتم!!!؟

- بفرمایید...

* شغل اصلی شما چیه ؟؟

- شغل من.........مخالفت....

 

و این است شغل واقعی جوانان ما..............

 

خدا لعنت کنه تمام کسانی رو که باعث اغتشاشهای اخیر تهرانن....

داشتیم زندگیمونو میکردیما.......ببین چجوری همه چیزو ریختن بهم....

وای که خسته شدم....

حالم از هرچی سیاستو سیاست مدارو سیست بازه بهم میخوره....

این کشور خودش یه طرف ..مردم بی جنبشم یه طرف دیگه...

آخه اعتراضم...روش داره...!!!! اینا حتی نمیدونن چجوری باید اعتراض کنن.....عین مالی خولیایا ریختن سر هم...یکی این میگه...یکی اون میگه.......

شده عین کلاس اول دبستان....

- خانوم اجازه محمود اینو گفت....

* نه خانوم بخدا ما اینو نگفتیم...خود حسین به ما گفت چیز...

- خانوم اجازه... ما کی گفتیم چیز...ما منظورمون از چیز...چیز که نبود.....ازین چیز خوبا بود...

و این داستان 4 سال ادامه دارد....

 

چرچیل : سخت ترین کار..قانع کردن یک انسان نادان است .

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 15:21 | لینک  | 

تولدت مبارک

 

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 15:4 | لینک  | 

 

khatami

 

با شماهام...کور شدگان قدرت... !

شبها در خلوت خود...میخندید؟؟؟

بایدم بخندید..به این مردم احمق که از صبح تا شب بخاطر یکی از شما ...با هم میجنگند....

میجنگند تا یکی از شما هارو برای چاپیدن بیشتر خودشون انتخاب کنن !!!!!

البته که باید بخندید.....

بخندید..

entekhabat

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:38 | لینک  | 

واه واه واه...............چه از خود راضی.....

مگه کیه که انقدر به خودش مینازه !!!!!!     خودخواه.....

بگو یه سر سوزن........نه.................اصلا حوصله اشو ندارم...

 

 

 

 *  امروز دوباره شروع کردم درس خوندن.....خوشحالم...

        هیچوقت دیر نیست..

۷/۳/۸۸ -   چقدر میچسبه بعد از ۶ساعتونیم درس خوندن...بیای ببینی...۱۶ تا کامنت داری.....خیلی ذوق کردم !!!!!!!!

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:24 | لینک  | 

 

من نه زاییدمش

             نه بزرگش کردم

      نه ادبش کردم

نه خرجشو دادم.....

پس از من نپرسید باهاش چیکار کنیم!!!!!!!

حالا که درست بزرگش نکردید....به من هیچ ربطی نداره  .

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:22 | لینک 

وای که چقدر دلم برات تنگ شده..

وای که چقدر دلم هوای صداتو کرده..

دروغ نگم، بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم...

 کمتر از همیشه آرامش دارم و بیشتر از همیشه نیاز دارم..

آدمی مثل من، محکوم به تنهاییه

محکوم به دیدن آرامش دیگران

محکوم به شاهد بودن، شاهد برآورده شدن آرزوهای دیگران و شاهد نابود شدن خودش...

آره عزیزم ، آره عمرم ، آره بهترینم دلم برات تنگ شده... میبینی...شکستم.....ولی هیچوقت بهت نمیگم.

نیستی، ببینی، بشنوی، حرفایی که وقتی لوس میشدم، برات میگفتمو، ازمون دزدیدن! از زبون دوستام میشنوم،چقدر درد داره...........وقتی میشنومشون حالم بهم میخوره.......یعنی ما هم انقدر لوس و بی معنی بودیم؟؟؟؟!

پارسال یه همچین شبی کلی با هم حرف زدیم.....یادته؟؟؟ خیلی آرومم کردی........آخه فردا سال پدر بزرگه................................از صبح همه بغضهامو نگه داشتم برای فردا ....ای کاش زودتر فردا بشه تا راحت گریه کنم...................برای اینکه ۱سال شد که پدربزرگ ندارم....برای اینکه آهو(همون فامیلمون که مریضی سختی داره) حالش خیلی بدترشده.......برای خودم .....

همه اینها گریه داره.........گریه ای که دیگه آرومم نمیکنه..................

آهو رو دعا کنید................خیلی حالش بده.....به زبان ساده... داره ذره ذره تموم میشه..

 

پدر بزرگ این آخرین روزنامه ای بود که دایی برات آورده بود...طبق قرار هروز....ولی نخونده رفتی.....وقتی  ما رسیدیم...دست نخورده روی صندلیت مونده بود..........چقدر روز سختی بود..

پدربزرگ ،روز خاکسپاری یادته؟؟  چقدر بارون بارید.....

 

ـ  یه یک هفته ای درگیر کاری بودم و کامپیوترم بی من تنها مونده بود...! از امشب بازم هستم....میام پیش همه سر میزنم.....راستی مرسی از اینکه به دوست بی معرفتی مثل من سر میزنید...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:10 | لینک  | 

 

 امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود......

و باز دعا کردم که بمیرم.......

 

خیلی خستم............به اندازه سقوط از یک قله خستم.......

برم بخوابم...شاید چند ساعتی توی رویا آرامش باشه ....

شاید..

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:38 | لینک  | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

 ( اینجا یک عکس بود............ولی مثل اینکه خیلی دلخراش بود...) چون ازم خواستن برش دارم...

خیلی زود میام به وبلاگ همه سر میزنم!!! ببخشید از این همه تاخیر.........تقصیر خودم نیست....

تازه میخوام آهنگ بلاگمم عوض کنم !!! هرچند که این آهنگ داریوشو خیلی...خیلییییییییی دوست دارم.... ولی خسته شدم.. .

یه چیزی بگم..........................دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه........مثل یه جایی شبیه به یه دره......................انقدر داد بزنم که صدام تموم شه.............از گلوم خون بپاشه...به جای صدا..

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:19 | لینک  |