شب با چشمان مه گرفته و سرخ و آنقدر تر که نمی توان ابرهایش را از یاد برد .
ابراهایی دل تنگ و سیاه . همچون قلب من که دیگر توان راز داری ندارد . و به ناگاه...
دقیقه ها دیر زود می شود ومن در انتظار دیدن خورشید شب به دعا نشسته ام ....که شاید ابرها
فرصتی به مهتاب دهند تا اوهم ببارد .
۲۸/آبان/۸۴
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول ، که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،جهان را با همه زيبايي و زشتي، بروي يکدگر ويرانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه ،چند بزمي ،گرم عيش و نوش مي ديدم،نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامه رنگين،زمين و آسمان را واژگون ،مستانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان ، هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ، تا که ميديدم عزيز نابجايي ، نار بر يک ناروا گرديده خوار ميفروشد،گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ، زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا،معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم؟!
همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي ايم مخلوق را دارد!
وگرنه من بجاي او بودم ، يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد!
معيني کرمانشاه
