باد پاییزی که یاد آور تمام زیبایی های خزان است ، دوباره قدم بر چهار چوب پنجره اتاقم نهاده و باز هم مثل هر سال بدون دعوت به مهمانیه اتاقم آمده ،،تا نوید آغازی دوباره را دهد...
با آمدنش به جشن اتاقم ،
کاغذ ها در هوا می رقصند ، بنجامین بدونه وقفه دست می زند و موهایم شروع به پای کوبی می کنند ،
در همین موقع در با کوبیدن خود به چهار چوبش توپ اختتامیه را به هوا پرتاب می کند.......................... و ناگهان جشن تمام شده و اتاقِ جنگ زده من ویران تر از قبل نمایان می شود .
پاییز / 84
این یه هفته دیگم گذشت! بد یا خوب رفت پیشه بقییهٌ تاریخ.![]()
روزاش مثل هم بود، خسته کننده و تکراری. فقط 5 شنبش هیجان داشت چون جوابه تکمیل ظرفیت سراسری اومد ، بازم قبول شدم ولی بازم تهران نبود ! این از همه بیشتر حالم گرفت!!! این شیشمین قبولیه امساله، ولی طبق معمول تهران نه !!! ولی آخرین امید برای انتقال به تهران نبود! شاید دانشگاه آزاد معجزه بشه و انتقالی بده!!!!!!! حالا خود تهرانم نه ولی نزدیکاشم باشه عالیه !!!!! اگه بشه قول می دم شیرینی بدم !!! پس دعا کنید بشه...........................
امروزم که ظهر امتحان زبان داشتم، به یاد پارسالا قبل از امتحان یک دل دردی گرفتم که..............
.................!در عوض خوب دادم !
وسط امتحان بودم که الهام اومد فکر نمی کردم حالا حالا ها بیاد . . . آخه چند روزه پیش پدرش فوت کرد![]()
![]()
طفلک خیلی بی حوصله و........ بود ! و بدتر از همه اینکه من نتونستم بهش تسلیت بگم !هر کاری کردم نتونستم !خیلی بد شد . مگه نه؟!
اختتامیه هم از اونی که خودش می دونه کیه؟! ، بازم معذرت می خوام که یکی دو ساعت پیش با حرفام ناراحتت کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تورو خدا ازم دل گیر نشو؟! تقصیره خودم بود ،چون بحث بی خودی رو شروع کردم و آخرشم طبق معمول خراب شد !!! – می دونم ناراحتی – واقعا معذرت می خوام ؟-بازم میگم اگه می شد گفت ، حتما بهت میگفتم.!![]()
بخشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
" چای تموم شد ، آخرین قلپش بود . ولی هنوز قندم کامل لای دندونام مونده بود ، ناخودآگاه یه مِک زدمش وآب شد تو دهنم ! وای عجب طعمی داشت ،، شیرین ،، نه فوق العاده بود !!!نمی دونم چرا ولی طعمش برام تازه بود و خاطره انگیز .... . آخه بعد ازچند سال قند و خالی خالی خوردم . چه قد خوشمزه بود ! به شیرینیه یک خاطره قشنگ از چای با قند خوردن در بچگی ،، یا بهتره بگم قند و با چای خوردن !!! امتحانش کنید ، برای چند لحظه یک لبخند همراه با خجالت از حرکتی که کردین به صورتتون می یاد، که خیلی جالبه ! " * * * 2- شست گذاشتش سر جاش!! موندم چه جوری این کارو کرد؟! آخه از این حرفها پرو تر بود که بشه شستش! خیلی ام زورش زیاد بود ! واقعا عجیبه! ولی بعد از شسته شدن حالش بهتره ، یعنی تازه داره ریخت آدمی میگیره!!! منظورم تهرانه ! آره ،بارون شستش گذاشتش سر جاش ، تا دوباره مردمش کثیفش کنن ... . ۲۵/آدر/84
یه سردرد که 4 روزه بد جوری باهام صمیمی شده ، جیره دعوا های هرروز توی خونه ، مسائل خورد و ریز دیگه ، یه هوا که دود ، سیاهش کرده ، و یه هواپیما که توی همین آسمون موتورش از کار افتاد و ... ! خوشبحالشون
فکر می کنم اینا کافی باشه برای یه اعصاب خورد. خودم می دونم اعصاب خورد من تکراریه ،،، عا دت می کنید. ولی چیکار کنم به جز اینجا هیچ جای دیگه ای نیست که این حرفا رو بگم..
درناز هم تهران نیست که باها ش بتلفنم ! هومن هم تهرانه و نمی شه باهاش حرف بزنم !
چهارشنبه صبح برای یه ماموریت کاری اومده تهران و فردا هم برمیگرده.
ولی ای کاش امشب خونه بود ، حتما باهاش حرف می زدم. ای کاش بهم زنگ بزنه........! می دونم نمی زنه آخه تنها نیست و نمیشه !
میشه این جوری هم فکر کرد: هومن ا مشب توی همون شهری می خوابه که منم می خوابم.توی تهرون دودی ! مثل ماهی دودی!
اونایی که تهران نیستن اول از همه پاشین برید پنجره رو باز کنید و یه نفسه عمیق بکشید،که ا لعان 4 روزه دلم واسه این کار لک زده!
بعدش بشینید قاه قاه به مایی که توی تهرانیم بخندید،
تهران- پایتخت- جایی که دوسش دارم- جایی که به دنیا اومدم- بزرگ شدم- واقعا بزرگ شدم؟؟؟؟؟؟.....- و جایی که.. از خیابوناش خسته شدم- از ترافیکش – از هوای همیشه سیاهش – از خونه هاش – از مردمش... از مردمی که وقتی سیاهیه شب رو می بینن از ترسشون شروع میکنن سر هم داد زدن و دعوا وجنجال وبحث وآخه سر چی؟! سر حرفهای سطحی ومسخره- سر موضوعات بی ارزش – سر کارهای نکرده – سر اتفاقات نیوفتاده- سر وجود بی خاصیت من- آخه خوب چرا ؟
ای خدای بزرگ آخه چی میشد به هیچ کس نعمت داد زدن رو نمی دادی؟؟؟
فکرش رو بکنید اون وقت چه آ رامشی بود،
( من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این خراب آبادم )
اگه کسی کاملش رو بلده بگه برام ، که خیلی خوشحال می شم.
درنازم ، هومن برید شکر خدا کنید که نتونستم بهتون زنگ بزنم- وگرنه تا خود صبح نمی ذاشتم بخوابید!!!
شما دوتام چه شانسه بدی دارید که گیر من افتادید،.
( آسمان بارامانت نتوا نست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند )
* هومن که گفتم یه دوست خوبه مثل همه شما ها ، فقط اگه شما ها دو تا چشم دارید که لطف میکنید و واسه چرت وپرت های من چند دقیقه ای به این صفحه خیرش می کنید ،، اون دوتا گوش داره برای همین کار!
همین دیگه ،،، برم ببینم امشب رو چه جوری باید به صبح رسوند.
* راستی اگه اومدید دیدید آپ کردم و بهتون خبر ندادم ناراحت نشید، آخه اینارو واسه آروم شدنه خودم نوشتم!
به سراغت آمدم- تو رفته بودی- هرگز نفهمیدم که- چرا؟- به من گفتی – دوستت دارم؟ - هرگز معنی نگاهت را نفهمیدم- و هرگز نفهمیدم که چگونه به من مبتلا شدی- به منی که هرگز با تو خوب نبودم- شاید- به خاطر بد بودنم بود- که- تو- من- را- دوست داشتی- ولی هنوز هم نفهمیدم که برای چه شبها به خوابت می آمدم- و تو به من می گفتی: - می دانم که- گل سرخت را- جا گذاشتی- و من متل همیشه- به حرفت می خندیدم - می گفتم:- من گلی نداشتم که جا بگزارم- گلهای من- همه زردند- و هنوز نفهمیدم که چرامن همیشه آبی بودم و تو سرخ- و هنوز نمی دانم که چرا وقتی من را می دیدی سرخ می شدی- من هنوز نمی دانم چرا صبحها وقتی به آسمان می نگرم دیگر آبی نیست- من هنوز نمی دانم چرا دیگر پنجره اتاقت را که همیشه باز بود- همیشه بسته است- من هنوز نمی دانم – چرا دیگرشبها چراغ اتاقت را روشن نمی کنی – تا برای من- از شب نخوابیدنهایت – بنویسی- و هنوز نمی دانم که چرا دیگر صبحها – پشت پنجره اتاقم کاغذهای نوشته شده تو نیست- و هنوز نمیدانم چرا پرستوها یی که روی تیر برق لانه داشتند کوچ کرده اند- و نمی دانم او کیست که نصف شبها در اتاق تو می گرید – و نمی دانم که چرا او زن است – که زجه می زند- و هنوز نمی دانم که معنی حرفهایی که می زند یعنی چه؟- حرفهایی که درباره کوچ می زند – حرفهایش من را یاد پرستوها می اندازد- و نمی دانم که چرا حرفهای خودت را له کردی – و به کسی گفتی که تو وقتی من پنجره اتاقم را باز نمی کنم- با پرستوها حرف میزنی- و به آنها می گویی- از او بپرسید که چرا من را دوست ندارد؟- حا لا آن زن هم میداند که تو به من فکر می کردی- ولی من هنوزم نمی دانم او کیست- و هنوز نمی دانم که چرا- جمعه ها دسته گلی سرخ که دوست داشتی- و من هرگز به تو ندادم – را- با خود می برد- و هنوز نمی دانم چرا نامت را زیر لب با خود زمزمه می کند- و- هنوز – نمی دانم – چرا- این بار – پشت سرش- رفتم – تا ببینم با نام تو کجا می رود- وقتی رسیدیم دیدم به زیر درختی رفته که تو همیشه دوست داشتی با هم اونجا بریم- و من هرگز نیا مدم- او که رفت – من آمدم _ ولی تنها نامت را دیدم که روی سنگی نوشته شده بود ! ۶/اردیبهشت/۸۳
بخونیدش و بگید کجاش نامیزونه (سکته کار کجاس) ؟؟؟؟
بی رو در واسی بگید !!!!
تو دانی که چون آفریدی همه خلق دنیا را به زیبایی یک شعله شمع
درخت جهان را به هفت بام گردون گزاری همه خلق را بر تماشا نشانی
در این کلبه تنگ خاکی بری ما
بگویی که بینید همه کار خود را
که خود کردی و بر بال آینده بودی
چون ندیدی که زندانی خود ، اسیری ، تو بودی !
8/آذر/84
خیلی خستم ، پنج شنبه ها خیلی خسته میشم . آخه هرچی کاره میوفته تو این روز !!! ولی جاتون خالی این
پنج شنبه خیلی خوش گذشت . قرار بود برم کلاس ولی چون دوستم کلاسش تشکیل نشد ، رفتم خونه اونا و
بعدشم زدیم بیرون ! ( چرا فکر بد می کنی ،،،، دوستم دختره )![]()
اسمش درناز البته با کمی دخل و تصرف !!!
بهترین دوست دنیاست ،، نه فقط ماله خود خودمه .
به قوله خودش 8 ساله باهم دوستیم ولی واقعیتش 7 ساله !!! درناز دیگگگگگگگه بد جو می گیرتش !!!
وقتی با اونم به هیچ چیز فکر نمی کنم . چون اون داره حرف میزنه و من می خندم .گاهی وقتا فکر میکنم اگه
اونو نداشتم چی کار می کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حتما خول شده بودم و العان امین آباد داشتم سوت می زدم ..............![]()
به جز چهارتا موضوع نسبتا کوچولو ، دیگه هر چی هست و نیستم ُ می دونه و میدونم .
خولاصه جاتون خالی امروز روز فوق العاده ای بود آخه بعد از دقیقا 1 سال و 9 ماه و 5 روز رفتم خونشون ،
بنا به دلایلی مامانم دیگه نمی زاره برم خونشون.
البته مامان از امروزم خبر نداره ............. !
فکر میکنه متل بچه های خوب رفتم کلاس و خیلی متبت تر برگشتم خونه !
آخی طفلکی اگه بفهمه رفتم اونجا ، کارم تمومه................................................!![]()
بعد از نهار یه دفه دیدم ساعت 3 شده و عین برق گرفته ها اومدم خونه ، خدا پدر مادره این ترافیکم بیامرزه
که اگه باهام کارم نداشته باشه من ول کنش نیستم چون بهترین دلیل دیر رفتن به خونس.
کاش می شد هیچ کس تنها نبود....کاش می شد دیدنت رویا نبود....گفته بودی با تو می مانم ولی .. رفتی و گفتی که اینجا جای ما نبود....سالهای سال تنها مانده ام ........شاید این رفتن سزای ما نبود .
علی
دلم می خواد ـ ساعتها بشینم وبه آسمون نگاه کنم . به آسمونی پر از از ابرهای باریک و ظریف و سفید با سایه های صورتی و بنفش . ولی نه وقتش رو دارم و نه آسمون همیشه این شکلی می مونه !
قطره های عمرم خیلی شتاب گرفتن .
انگار خدا تصمیم گرفته کاسه عمر من ُ زود تر از همه پر کنه و بده دستم .
۲/آذر/۸۴
دلم میخاد تا خود صبح بنویسم . آخه نوشتن اونم این موقع شب .تنها . . واقعا کیف داره.
