تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

 

 شماره این پستم هم تاریخ همون روز مهم  یعنی 2 روز پیش !!!

زمان زودتر از اون چیزی که فکرشو می کنم می گذره.......ولی از ساعت 5 امروزعصر تا الان یعنی ساعت 7.......خیلی خیلی برام سخت گذشته...و تا خود 9شب هم طول میکشه.... و ساعت  8:40  تا  8:41  دقیقه دیشب....به قول خودت همین یه دقیقه اضافه....

فقط می تونم بگم............ای کاش الان دیروز بود....24 فروردین 85....... ساعت 5 بعد از ظهر...... .

 

این دو روزی که گذشت ، با اطمینان می تونم بگم ... بهترین روزها  و با آرامش ترین دقایق عمرم بود ..... ولی ...................... بود ........ دلم نمی خواست تموم بشه ... ولی هیچ وقت اون چیزی که ما می خوایم نمی شه..

 

هم دلم گرفته هم خوشحالم .................خوشحال برای دوروزی که گذشت......و چون گذشتن دلم گرفته...!

 

خوب دیگه حالا.... مطلب اصلی پست امروزو می نویسم...که ازاولین  وبلاگی که دیدم برش داشتم....خوب یادمه....اولین باری بود که روی یه وبلاگ رفته بودم...اون روز همین پست و نوشته بود....که من با اجازش امروز بعد از 3 سال دوباره تکرارش می کنم ... :

 

 

                                              "       

ای سرنوشت مَرد نبردت منم بيا

زخمی دگر بزن که نيافتاده ام هنوز

شادم از اين شکنجه خدا را ، مکن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز

 

>>>>>  عشق و ديوانگی <<<<<

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند و کسل تر از هميشه ... ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت بياييد يک بازی بکنيم مثل قايم باشک همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فورا فرياد زد من چشم می گذارم و از آنجايی که هيچکس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد ديوانگی جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن يک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جايی پنهان شوند ...

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد ... خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ... اصالت در ميان ابر ها مخفی گشت ... هوس به مرکز زمين رفت ... دروغ گفت زير سنگی پنهان می شوم اما به ته دريا رفت ... طمع داخل کيسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد ...

و ديوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه ... هشتاد ... هشتادويک ... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد و جای تعجب هم نيست چون همه می دانيم پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگی به پايان شمارش می رسيد نودوپنج ... نودوشش ... نودوهفت ... هنگامی که ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد ديوانگی فرياد زد دارم ميام ... دارم ميام ... و اولين کسی را که پيدا کرد تنبلی بود ... زيرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود ... دروغ تا درياچه ... هوس در مرکز زمين ... يکی يکی همه را پنهان کرد به جز عشق ... او از يافتن عشق نااميد شده بود ...

حسادت در گوشهايش زمزمه کرد تو فقط بايد عشق را پيدا کنی و او پشت بوته گل رز است ...

ديوانگی شاخه ای چنگک مانند را از درختی کند و با شدت و هيجان زياد آنرا در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جايی را ببيند ... او کور شده بود ... ديوانگی گفت : من چه کردم ... من چه کردم ... چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو و اينگونه است که از آن روز به بعد است که

 عشق کور است و ديوانگی همواره در کنار اوست .......

                                                                                                 " 

                                                                                                                    

نوشته شده توسط آوا در ساعت 20:7 | لینک  |