ببخشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید که دیر اومدم....!تقریبا... یک ماه ...
تو این یک ماه چه اتفاقات که نیوفتاد......چه چیزایی که از چه کسایی شنیدم...چه تصمیمایی که گرفتم...چه امتحانی که فکر میکردم میوفتمو با افتخار نسبت به نمره های افتضاح بقیه پاس کردم!!(البته هنوز نه استاده باورش میشه نه خودم!!!!!که چجوری ...؟ مگه میشه.....!.. آوا...؟؟؟؟؟خالی بندیه باور نکن...!همون که تا شب آخر کاراش تاییدیه نداشت!!!!مگه میشه!!!
............این یه هفته آخرش چه خبرای خوبی برام اومد...چه مسافرت مجبوری رفتم ...
خولاصه... الان بقیشو یادم نیست...( این موقع شب بیشتر از این ازم توقع نداشته باشین دیگه..!)
ولی از همه چی بیشتر اون خبر خوبه بودددددددددددددددددد!عالی بود...ولی دو نفر هستن که از خودم بیشتر خوشحال شدن!!! مامانم.....و.....هومن!!!!
جدی میگم.....آخه خودم با اینکه خیلی وقت بود منتظر بودم....هنوزم نتونستم یه ابراز احساسات حتی کووووچوووولووووو بکنم.....نمی دونم چرا ولی...انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده باشه...اونجوریم!!
خیلی بده !!مگنه؟!!!!!!
میخاستم مثلا کم بنویسما!!!!!!
- فردا..پس فردا میام به وب همگی سر میزنم...![]()
صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید . ...
وقتی ، که یک ماه میخای این اتاقو یکم جمع کنی وقتی تمام مقواهای فابریانوی عزیزت با ورقهای پوستی و کالکت...روی زمین لابه لایه لباسا شنا میکنن..دقیقا همون موقعی که کلی کار داری که فردا باید تحویل بدی.....! وقتی میدونی قرار فردا هزارجا بری و شب روحته که میرسه خونه !!
این جور موقعیه که باید بری کتابی که همیشه وقتی میخای از همه چی فرار کنی رو باز کنی ...وهشت بهشته سهراب سپهری بخونی........بخونی.................بخونی.................................
تا برسی به ... پشت دریاها........
قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب ،
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند .
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان.
پشت دریا ها شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که یه یک شعله ، به یک خواب لطیف .
خاک، موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهریست
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهریست!
قایقی باید ساخت.
اگه قسمتی شو ننوشتم چون میخواستم کاملا شبیه همونی باشه که توی کتاب دوم دبیرستان چاپ میکنن! نمیدونم چرا ولی چند خطی شو توی کتاب چاپ نمیکنن!
کلی مطلبو خاطرات اون سالمو نوشتم ...و لی نمی زارمشون چون...یه جورایی فقط برای خودم جزابن! و تازه خیلیم زیاد شده بود..........البته این دفعه تنبلی نکردما!!!!!همشون تایپ شده...ولی خوب.....گفتم که .
