انقدر کارام فشرده و پشت هم شد که نشد بیام به وبم و وبلاگای شماها سر بزنم.
اگه کوتاه مینویسم بزارید به حساب بشدت بی حوصلگیم.و سردردی که داره کورم میکنه.
شاید فقط یه جمله کافی باشه برای توصیف حالم..
" دانشگاه آزاد .....پدرمو درآورد . "
جمله آخر.......جاسبی خدا لعنتت کنه....اگه کسی از نزدیک دیدش.بهش بگه دعای خیر من همیشه پشت سرشه!
.
.
.
یک ساعتی ازنوشتن نوشته های بالام میگذره...سرم بهتره..
هیچ کاری نداشتم توی خونه...گفتم بیام اینجا...یکم بنویسم..
ازین که چی شده...
بچه ها ....داغونم .
امتحانام خیلی طول کشید..بخاطر واحدای عملیم...حالا بماند که چقد جو خونه سه نقطه بود... و اصلا نمیشد درس خوند..ولی من خوندم!چون باید معدلم بالا میشد..چون باید این ترم 24تارو برمیداشتمم!
ولی چه فایده...........امروز انتخاب واحدم بود.......تاخیر ثبت نام برای این بود که سیستمهاشونو کردن ویندوز!!!!!ماجرای آفتابه لگن هفت دسه!!!!
صبح 6.30 تو دانشگاه بودم!!!رفتم برای 24 واحد...که 2 روز روی تنظیم ساعتشون کار کرده بودم!
ساعت 10.30 که نوبتم شد..............................یییییهو دانشگاه فهمید پرونده من ناقصه!!!
بدو بالا...بدو پایین...................................و این سیر تکاملی دانشگاه ادامه داشت تا ساعت 12.30
البته طی این 2 ساعت بخاطر وضع افتضاح روحی من..یک بار مدیر گروه و یک بار یکی از اساتید تا معاونت بردنم که وساطت کنن!برای ثبت نام!!
ولی...
.
ساعت 1.30 بهم گفتن " باید صبر کنی تا مدارکت کامل بشه!!"....با تاخیریا ثبت نامت میکنیم!
میدونید چی از همه بیشتر برام سخت بود!!اینکه کار همه راه افتاد........همه اونایی که نمیدونستن چی کار کنن...خودم کمکشون کردم!!!! ولی من برای هیچ کس مهم نبودم!
به خاطر سهل انگاری آموزش و امور دانشجویی ....من واحدگیریم خراب شد..اعصابمم داغون تر.
نتیجه اخلاقی :
۱.به کارکنان دانشگاه آزاد هر چی بیشتر احترام بزاری بی جنبه تر میشن!!
۲.تا وقتی واحد گیریه خودت نشده به هیچ کس نگو کدوم استاد خوبه!!!چون به خودت که برسه پر شده!
۳.به هیچ کس نگو مرحله بعدی کارا چیه!چون میپره از خودت میزنه جلوتر!
۴.بدونید مسئولین حکم کمدهای توی اتاق رو دارن و هیچ وقت فکر نکنید کاری انجام میدن!فقط تحت یک شرایط حتما کارات انجام میشه!! اگه باباتم همرات باشه،،و قدش از 180 بلند تر باشه و وزنش از 100کیلو بیشتر!!!باور کنید تاثیر داره!!!!به چشم دیدم!!!!!
۵.معدل18- 19 هم هیچ کاری براتون نمیکنه!در حقیقت میگن : میخاستی نخونی!!!
.
.
شاید به وبلاگاتون سر زدم!شایدم نه!امید وارم حداقل شماها درکم کنید،که چقدر زیاد بی حوصله ام.
در گذر گاه زمان ،
خیمه شب بازی دهر ،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ،
عشقها می میرند
