دنیا بیمار است و دیوانه.
غم با من زاده شده ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه
شب که از راه می رسه ، غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر ، باز صدای پاش میاد
من غمای کهنمو بر می دارم ، که توی می خونه ها جا بزارم
می بینم یکی میاد از می خونه ، زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه
گرمی مستی میاد ، توی رگ های تنم ، می بینم دلم میخاد ، با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده ، آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من ، ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود ، خسته از هر چی که هست
راه می افتم که برم ، مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه ، باز دلم گریه تنهایی میخاد
برمی گردم تا ببینم کسی نیست ، می بینم غم داره دنبالم میاد ، می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه ، منو رها نمی کنه
همین چند روز آپ میکنم........خیلی حرف دارم..........
زندگی پر از عجیبه!
الان که دارم مینویسم...خونمون جنگه!
ای کاش میشد الان یه داد بزنم انقد بلند که تمام صدام تموم بشه!
توی همون یه داد خودمم تموم میشدم.
ولی همه می شنیدنش!
اگه میدونستید چقد دارم از تو میجوشم....
جاتون خالی..... داره نصیحتش میکنه!
مامان بابارو!...مثل....
مدیر مدرسه، پسر بچه سوم دبستانیو که نیم ساعت پیش سوزن گذاشته بوده روی صندلیه معلمش!و الان داره نقشه میکشه که چجوری تخم مرغ گندیدرو بکوبه تو سر مدیر!!!
.
.
امشب داییم میاد!
مثلا قرار بود بریم فرودگاه پیشواز....قرار بود خوش بگذره!
قرار بود سعی کنیم مثل بقیه انسان باشیم.......
ولی...این دفعه هم نشد!
یه سوال بپرسم؟
چرا مردا اینجورین؟
چرا فکر میکنن فقط خودشون وجود دارن و بقیه وسایلی هستن برای فراهم کردن راحتیه اونا!
چرا فکر میکن خودشون از همه بیشتر میفهمن !
چرا فکر میکنن باید بهشون "چشم" بگی!
چرا دیگران حق ندارن کاری رو که دوست دارن انجام بدن چون اونا دوست ندارن؟!
.
ولی من امشب فرودگاه میرم!
شده خونه بشه جنگ مغول ها....ولی من میرم!
چون من مامان نیستم که به کسی چشم بگم!
و خفه بشم...
اگه نزاره ماشینو ببرم با آژانس میرم...ولی میرم!
.
همیشه یک زمانی هست که ازون لحظه به بعد می بُرری...یعنی ....دیگه نمیتونی به حرف زور بگی چشم....
هر کسی یه تحملی داره.....
ولی من اصلا ندارم!
.
اینم از 23.آپریل که از یک ماه پیش براش برنامه ریزی کرده بودم!
تموم شد....
.
.
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم/ و این جهان به لانه ی ماران مانند است / و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست / که همچنان که تو را می بوسند / در ذهن خودطناب دار تو را می بافند/...
.
به ماردم گفتم : " دیگر تمام شد " گفتم : "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم " ( فروغ فرخزاد )
جاهای سفیدش سانسوره!شرمنده!
گاهی وقتا آدم عصبانیه یه چیزایی میگه!!!