سه شنبه 1386/05/30
دیر اومدم .....نه ؟!
ببخشید...............به این لغت عادت کردم روزی چند بار میگمش!
فکر کنم شمام دیگه دیگه عادت کردین.....به این که من هروقت دلم گرفته بوده ، بی حوصله بودم واعصابم خورد بوده.......میام اینجا !
كاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگي!؟ زنده یاد ( حسین پناهی)
گاه می اندیشم :
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی تورا ، کاشکی میدیدم...
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که :
" مهم نیست زیاد! "
و تکان دادن سر را که :
" عجب....!!
آخر مُرد...؟!!...... " ف.م
دل شکسته اش را چه کنم ؟.............................
نوشته شده توسط آوا در ساعت 3:58 | لینک
