تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

 

 

سلام.....

یه سلام که خیلی دیر گفتمش...

.

.

همتون میدونید ۳۱ تیر من رفتم مسافرت.....و ۱۵ روز بعدش برگشتم...

فردا دقیقا ۱ ماه میشه که برگشتم......

۱ ماه پیش همچین شبی....همین ساعت ....همین دقیقه ها بود که.....برای آخرین بار توی مسجدش بودم.........نماز اشای سنی ها داشت برگزار میشد................با شکوه.............دور از توصیف قشنگ....

من تکیه دادم به یه ستون بین جمعیت و فقط نگاه میکردم..........و گریه......................مثل الان.......

گریه ای که تمومی نداره...........آرامش نمیده.........................چشمات بازه ولی اشکات پشت هم روی گونت سر میخورن.......................................

نگاه میکردم...................به روبه روم...................................به کعبش..................به خونه ای که.....با تمام سادگیش..............................زیباترینه.....

داشت سلام نمازو میخوند که پاشدم....وقتی از پله های سفید رنگی که لبه هاشونو یه خط سیاه برجسته بود بالا میرفتم...رو به خروج......یاد اول لحظه وارد شدنمون افتادم به مسجد الحرام........به گفته حاج آقای کاروان سرمون پایین بود تا وقتی اون گفت کعبه رو یکدفعه از نزدیک ببینیم...

از در وارد شدیم...مسیر طولانیو راه رفتیم.....روی سنگهای سفید...و لاستیک نازک کرم رنگ که حکم راه رو داشت...به همون پله ها رسیدیم.....همونا که داشتم برای بار آخر پا میزاشتم روشون.........

آخرین بار...........

آخرین بار......................

برگشتم دوباره کعبه رو نگاه کردم.......................دور بود.........یه گوشه کوچیکش از پشت ستونها معلوم بود.......................................

...............................

اون لحظه اولی که دیدمش.............محو سادگیش شدم......................

انقدر سادس که باورتون نمیشه...................

به قول مریم....هم اتاقیم......................................خیلی بلند بود...............اصلا اونی نبود که توی تلویزیون دیده بودیم..............................ولی نزدیک بودنش غیر قابل باور بود.................

من به دیوارش دست زدم.......................من..........................من؟

الان دیگه باورم نمیشه....................

ای خدا..................

ای کاش میشد خوابشو ببینم.........................خواب اون شبی رو که تا صبح با مریم موندیم حرم............کنار کعبه خوابیدیم.......................................

تا وقتی خوابم برد نگاش میکردم...................

خوشبحال اون شب...................

خوشبحال اونایی که الان اونجان...........................................

 

                                                                    کعبه

 

۱۵ روز فوق العاده عالی.........................

 

 

 

تمام لحظه هاش قشنگ بود.......................

۱۵ روز بدون تعلق داشتن به چیزی......................

آرامشی که هیچوقت ندیده بودمو نداشتم......................کسی فکر نمیکرد که قرار یه روزیم برگردیم....

دروغ نگم..............دلم فقط برای دو نفر تنگ شده بود...............مامان و هومن..

هیچکسی دیگه به غیر از این دو نفر برام مهم نبودن.........

اصلا انگار کس دیگه ای وجود نداشت.................

.

.

.

تا خودتون تجربه نکنید نمیتونید درکم کنید............

با یه گروه که مثل خودت میمونن رفتی سفر......که همه با هم خوبین...بی دلیل به هم لطف میکنید..........کناریتو نمیشناسی ولی مثل یه دوست ۱۰ ساله با هم شوخی مکنین..میخندین......

مواظبی کسی گم نشه....جا نمونه.............اگه چیزی لازم داره بهش بدی..........

 

همه توی اون ۱۵ روز عوض شده بودن...............

 

 

 

 

 

هر یه خطی که برای شماها مینویسم............هزارتا خط خاطره از ذهنم عبور میکنن.......که اگه بنویسم...........۱۵ روز طول میکشه................

 

 

اما هروقت بیام چنتاشو مینویسم.......

 

چنتا عکس با این موبایل داغونم گرفتم......هر وقت شد میزارمشون که ببینید......ولی خوب کیفیت نداره دیگه!!!!!!

 

                                                                          

نوشته شده توسط آوا در ساعت 20:41 | لینک