تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

روزی خواهم خندید..

به تمام اشک ها..

و به دست باد خواهم سپرد همه غصه ها را..

روزی مترسک ها را بر خواهم چید..

و عروسک ها را از زیر زمین خاک گرفته بیرون خواهم آورد..

روزی فریاد خواهم زد..

همه خواستن هایم را..

در آن بهشت سرسبز خدا ..

آنجا که مردمانش لبخند می زنند و سیب میخورند..

آن روز..

در گوش تو زمزمه خواهم کرد ..

همه دلتنگی هایم را ..

و تو خواهی دید ..

من چه معصومانه دلتنگت بودم!

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:32 | لینک  | 

 

نازنینی دلبری چشم مرا تر کردو رفت چند روزی با دل شیدای من سر کرد و رفت

 گفت برعشقم وفادارست.. اما ای دریغ.. عاشقی گویاگناهی بود..کاین نامهربان جرم ما رادیدو بیرحمانه کیفر کرد ورفت..

 گفتمش خوشبخت باشی نازنین روزوداع طعنه تلخ مرا دیوانه باور کردو رفت

 حتم آخرروزگاراوراتلافی کردورفت چون گل عشق مرا مستانه پرپر کرد و رفت

حالمان بد نیست غم می خوریم کم که نه ! هرروز کم کم می خوریم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

 خنجري بر قلب بيمارم زدند.. بي گناهي بودم و دارم زدند

 دشنه اي نامرد بر پشتم نشست.. از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد.. يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام ..تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست.. مرتد مي شوم ..خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است.. کافرم.. ديگر مسلماني بس است

 در ميان خلق سردرگم شدم.. عاقبت آلوده مردم شدم

 بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم.. هر چه در دل داشتم خاک می کنم

 نيستم از مردم خنجر بدست.. بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست.. چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم.. طالعم شوم است باور مي کنم

 من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش

 من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!

 واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون مي چکد.. خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

 خسته ام از قصه هاي شوم تان.. خسته از همدردي مسموم تان

 اينهمه خنجر ..دل کس خون نشد.....اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان.. بيستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پيشه ام.. بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 عشق از من دورو پايم لنگ بود.. قيمتش بسيار و دستم تنگ بود.....

 

از وبلاگ شیما برش داشتم......دلم خاست......چون راست بود..

 

"توي آن خيابان آدم ياد خيلي چيزها مي افتد ، ياد شعر هاي بي سر و ته . نميدانم ، با اينكه همه اش ديوار است اما  ... شايد هم براي من اينطور است شايد هم دارم خودم را گول ميزنم كه از اين به بعد هروقت دلم گرفت جايي براي قدم زدن داشته باشم .

اين روزها به اين فكر ميكنم كه چقدر كلمه هايي مانند هميشه ، و تا ابد ابلهانه است ، چه قدر گول زنك است ، چه قدر كم دوام است – درست مثل قولهاي تو ."

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:10 | لینک  |