دلم میخاد مثل چند سال پیشا دوباره شروع کنم به نوشتن..از بچگی نوشتن رو دوست داشتم...همیشه خیلی خوب و راحت انشا مینوشتم ٬ ولی الان نمیخام انشا بنویسم....
نوشتن حقیقت بهتره! ولی سخت...
هربار که شروع میکنم نوشتن...به خودم که میام ..میبینم دارم با خودم دعوا میکنم یا گریه..
نمیدونم چرا!! و دست آخر چند جمله نیمه کاره میمونه رو کاغذ تا بعدا کامل بشه...
تمام کتابخونه ٬ میز و حتی کنار و زیر تختم شده پر از همین جور کاغذا....واسه خیلیاشون حتی یادم رفته تاریخ بزنم..
* * *
من چیستم؟ من چیستم؟ افسانه ای خموش در آغوش صد فریب.
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم.
خشمی که خفته در پس هر زهر خنده ای.
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی.
من چیستم؟ فریاد خشم ٬ خشم به زنجیر بسته ای.
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون.
زهری چکیده از بن دندان صد امید.
دشنام زشت بدکار روزگار.
من چیستم؟ برجاز کاروان سبک بار آرزو.
خاکستری به راه. گم کرده مرغ در به دری٬ راه آشنایان.
اندر شب سیاه.
من چیستم؟ تک لکه ز ننگ به دامان زندگی.
و ز ننگ زندگانی ٬ آلوده دامنی
یک زجه ی شکسته به حلقوم بی کسی.
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای.
من چیستم؟ لبخند پر ملامت پائیزی غروب.
در جستجوی شب.
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات.
گمنام و بی نشان.
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ..
" شریعتی"
عشق مثل آب ميمونه..... که ميتوني توي دستت قايمش کني.
آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده
بدون اینکه بفهمي… اما دستت پر از خاطره است
دستت پر از خاطره است
پر از خاطره است
پر از خاطره است
پر از خاطره است
پر از...................تو .برای من نوشته، گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
برای او نوشتم ، برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
کاشکی خبرنداشتی، دیوونه نگاتم به مشت خاک ناچیز، افتاده ای به زیرپاتم
کاشکی صدای قلبت، نبودصدای قلبم
کاشکی نگفته بودم، تا وقت جون دادن باهاتم
نوشته، هرچه بودتموم شد، نوشتم، عمرمن حروم شد
نوشته رفته ای زیادم، نوشتم، شمع روبه بادم
نوشته، دردلم هوس مرد، نوشتم، دل توی قفس مرد
کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم
به این دل دیوونه راه گریز و ساده بستم
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست
عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟.......
صبر سنگ
روز اول پیش خود گفتم:
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت، اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکرد
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید:
دوستش دارم، نمی دانی؟
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش میریخت
عطر شورانگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیک تر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
ز آن شب کوچک، شب میعاد
ز آن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگربارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم . فروغ فرخ زاد
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود
خلق از من در عذاب ومن خود از کردار خویش
ازعذاب خلق ومن٬ یارب چه ات منظور بود؟
حاصلی٬ ای دهر از من غیرشروشور نیست
مقصدت از خلقت من سیرشروشور بود؟
ذات من معلوم بودت٬ نیست مرغوب از چه ام
آفریدستی . زبانم لال . چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود . چشم می پوشیدی از تکوین من
فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود
ای طبیعت٬ گرنبودم من جهانت عیب بود؟
ای فلک گرمن نمیزادی اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلقت من خود یقین دارم فقط
دیدن هرروز یک گون رنج جورواجور بود
گر نبودی تابش استاره من٬ در سپهر
تیرو بهرام وخور وکیوان ومه بی نور بود؟
راست گویم نیست جز این علت تکوین من
قالبی لازم برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدایی هست ز انصاف خدایی دور بود
گرمن اندر جای تو بودم امیر کاینات
هرکسی از بهر کار بهتری مامور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد
از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟
بایدصبر کرد............................................
من مطمئنم که.....
راست میگه...شاید اون سختی همین باشه!
می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید......
