تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

خواب های عجیبی که میبینم یعنی چی؟

یک خواب رو چند بار با مدل های مختلف دیدن یعنی چی؟؟

۳بار یک خواب رو دیدم...........هردفعه یه جور خاصی بود...یعنی هر دفعه اتفاقاتش فرق میکرد ، ولی اصل قضیه یه موضوع بود....!

همیشه ...به دفعات زیاد خوابهام تعبیر خاصی پیدا کرده...از بچگی این طور بود!

دفعه اولیکه خوابم رو خانواده ام هم باور کردن....خواب مادر بزرگ پدرم رو دیدم که یکی از دندوناش خراب شده بود و اذیتش میکرد .... با دستش گرفت کندش.........

۲هفته بعد پسرش (دایی بابا ) فوت کرد! که مدتی بود یه مریضی ساده گرفته بود....

ازین جور خوابها چند وقت یک بار میبینم.....و بعدش ....... اتفاقای خوب و گاهی هم اتفاقای بد رخ میده...

دوست ندارم خوابهامو برای کسی تعریف کنم.......آخه احساس میکنم از ارزششون کم میشه!

ولی....خوابهای این مدتم خیلی عجیب شدن..........نمیتونم نگم....چون نمیدونم باید چیکار کنم...

۲بار خواب دیدم که ...... توی خواب فهمیدم یکی از نزدیکانم قرار بمیره و همونجا توی خواب شروع کردم به دعا و التماس کردن به خدا که بهمون فرصت بده .....و بعد با همون حال گریه و زاری و التماس از خواب بیدار شدم...

دفعه دومی که همون خواب رو دیدم ....... پدربزرگم که چند ماه پیش عمرشونو دادن به شما توی خواب  برگشت بهم گفت........که فلانی ۴۰روز دیگه بلیتش میاد که بره !!!!!!!(هنوز ۴۰ روز نشده !!!)

حالا بماند که چند بارم خواب پدر بزرگمو دیدم که کلی با هم گپ زدیم......یه بارش که ...... توی روز یه اتفاقی پیش اوم و من چیز گفتم شبیه به دعا یا شایدم شکایت از خدا ...مثل اینکه پدر بزرگ خیلی ناراحت شده بود...چون همون شب توی خواب سرمو یواش زد به لبه در خونشون و بهم گفت  دیگه ازین حرفا نزنیا!!!!!!!!

خلاصه که این خواب دیدنا  برام خیلی عجیب شده............

خصوصا که ۳بار یک خواب رو درباره خودم دیدم!!!!!!

نمیدونم..............................................................................

نوشته شده توسط آوا در ساعت 1:36 | لینک  | 

من هیچوقت نخواستم اذیتت کنم...

ولی همیشه اذیتت کردم..

 

 

ببخشید.

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:51 | لینک  | 

 

76- ای یار! ای یگانه ترین یار! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی، دوستت دارم را .

76- ای یار! ای یگانه ترین یار! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی، دوستت دارم را .

76- ای یار! ای یگانه ترین یار! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی، دوستت دارم را .

76- ای یار! ای یگانه ترین یار! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی، دوستت دارم را .

76- ای یار! ای یگانه ترین یار! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی، دوستت دارم را .

76- ای یار! ای یگانه ترین یار! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی، دوستت دارم را .

نوشته شده توسط آوا در ساعت 1:29 | لینک  | 

امروز......حتما زلزله میاد!

شاید تهران و شاید هرجای دیگه ای در ایران!

از روی ماهی هام میفهمم...دفعه پیشم که توی یه روز ۳جای ایران زلزله اومد اینا دوتا اینجوری شده بودن.........ترسو ، فراری ، حتی وقتی میرم بهشون غذا بدم هم فرار میکنن!

حتی اون زلزله ای هم که چند هفته پیش، فکر کنم اطراف افغانستان یا پاکستان اومد..هم این دوتارو اینجوری کرده بود! ولی خیلی کمتر از الان !!!

امیدوارم که نیاد..........توی این برف و سرما مردم آواره میشن...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 13:18 | لینک  | 

افسوس که همه چیز جای خودشو به آه داده......چندتا آه کوچیک و خشک و خالی...که دیگه آرومم نمیکنه...هرچی بیشتر آه میکشم ٬ سنگینی توی قلبم سنگینتر میشه........

ای کاش امشب دوباره خواب پدربزرگمو ببینم...دلم براش تنگ شده.........برای حرفاش.....برای وقتایی که منو میدید و ذوق میکرد که رفتم بهشون سر بزنم........................................من همچنان میرم بهش سر میزنم...هر هفته...صبح جمعه.....بهشت زهرا........ولی ...خونش خیلی سرد شده............................دیگه وقتی میرم پیشش نمیگه : حالم بد بود ولی تو که اومدی خیلی بهتر شدم بابا.....زیاد بیا اینجا........ . . . .   .    .

تمام کسایی رو که دوستشون دارمو همیشه خدا به طریقی ازم گرفته.......یا انقد دورشون میکنه که ....................... ولی دیگه نه...نمیزارم..................نمیزارم کسی رو دوست داشته باشم که از دوریش هزار بار بمیرم....... همینایی که دارم بسمه... .  انقدر هستن که تا آخر عمرم حسرتشون رو بخورم    ولی .......

نوشته شده توسط آوا در ساعت 1:19 | لینک  | 

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم
خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم
و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟
خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:54 | لینک 

 

من منتظر اشاره از او - او منتظر اشاره از من - تا كي و كدام بشكند خود؟! - گردون ببرد عمر از من و او - چون او مغرور تر از منو ، من مغرور ترم از خود او..................    

                                                                                      ۱۱/آذر/۸۷

 

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 15:6 | لینک  | 

گفتمش دل ميخــري ؟

پرسيد چنـــــــــــد؟؟؟؟

گفتمش دل مال تو ٬ تنها بخنـــــــــــــد!

خنده كردو دل زدستانم ربود ٬ تابه خودبازآمدم اورفته بود

دل زدستش روي خاك افتاده بود ، جـــــاي پايش روي دل جـــا مانده بود...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 12:26 | لینک  | 

 

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت

 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

 تعنه‌اي بر در اين خانه تنها زد و رفت..

 

ـ میخاستم چندتا عکس بزارم...ولی آپلود نمیشه..........بازم داره اذیت میکنه..

ـ بازم زود دیر شد...ساعت شد ۲:۳۰ شب....و من هنوز بیدارم!!! هر روز صبح میگم امشب دیگه زود میخوابم...ولی...تا میام به خودم بیام میبینم شد ۲ ...۳ و جدیدا به ۴-۵ هم میرسه!!!

در کل هیچ کاریم نمیکنما...ولی نمیدونم چی میشه که دیر میشه.........آخه یکم فکرم مشغوله...همه چیز قاطی شده.............................دعوا های توی خونه شدت کرده.......اعصاب خودمم که داغون بود........................به میمنت و مبارکی تصادف سوم هم کردم.............البته تقصیر من نبود...تقصیر اونی بود که حتی تا لحظه ای که از ماشین پیاده میشد  داشت غر میزد............اون که رفت.....واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم...................................امیدوارم هیچوقت درکم نکنید...چون درکم مستلزم دوچار بودن به همون حالی که من اون موقع داشتم....

....من که طوریم نشد(فقط یکی از چراغ کوچیا شکست)......ولی اون پژوی بیچاره ای که من زدم بهش..........درشو باید کمپلت عوض کنه.........که تازه گیر بیمه افتاده!!!!!!

پلیس کپ کرده بود!! همش میگفت خانوم شما چجوری به موازات این پژو بودی ولی عمودی زدی به درش!؟!؟!؟!

راستش هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی شد........فقط....فکر کنم چشمامو بسته بودم....داشتم فکر میکردم..

خدا رحم کرد............

البته لازم به ذکر که این ماجرای تصادف مربوط میشه به هفته گذشته....دقیقا فردای همون شب گند....همون شبی که یه طوفان بزرگ که ۲گردباد قدیمی برپاش کرده بودن

خدا عالمه که این ۱هفته اخیر چه گذشته...............

زندگی قصه تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم.

 

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 2:50 | لینک  |