تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

*** اول خدایا بابت همون چیزی که خودت میدونی ممنون!!!!!!!!!!!!  بازم غافلگیرم کردی!!!!!

و بعد..

من شدم مسئول دادن خبر های بد!!!

ولی چیکار کنم...........اینجا تنها جایی که میتونم حرفای دلمو بگم.........حرفایی رو که توی خونه حتی حاضر نیستم دربارشون با کسی حرف بزنم.........اینم بر میگرده به اخلاق عجیب من...

و بازم یه خبر دیگه......

عسل همکلاسی دانشگام که ۳سال منتظر بود حال مادرش بهتر شه.......۴ روز پیش مادرش حالش خوب خوب شد......دیگه هیچ دردی نداره...........................همه درداش شد درد دوری ، رفت توی دل عسل....که تا قیامت حسرت دیدن مامانش به دلش موند...

ای خدا نمیدونم چی بگم................

اگه بگم بی رحمی.....که خب نیستی.......چون انقدر مهربونیتو دیدم که حد نداره....

 

ولی واقعا چرا؟................................ چرا قبل از عید !!!!!!     یعنی واقعا اگه ۱ هفته دیر تر میشد...چی میشد؟؟؟!

عسل که لبخند از لباش نمیوفتاد...........نمیدونید به چه حالی در اومده...

 

ـ نرگس جان دلیل رفتن ارکیده رو پرسیده بودی!!!

تصادف!!!!!!!  توی جاده وقتی که داشت برمیگشت تا مقدمات عروسیشونو آماده کنن..

وقتی عکس ارکید رو نگاه میکنم نمیتونم باور کنم که دیگه نیست......

---------

 

نمیدونم چرا اینجوری شدم.............شاید بخاطر اتفاقات اخیر اینجوری شدم........ولی بمحض اینکه میام توی اتاق شروع میکنم به گریه کردن.....................حالم خیلی بده............داغونم...

مثل کسی ته یه استخر باشه و نور ، صداها و آدمارو از ته آب نگاه میکنه..........همه چیز برام کند میگذره........هیچ چیز بنظرم واقعی نمیاد...................انگار همه اتفاقای اخیر چندتا شوخی بوده ، همش منتظرم یکی بیاد و بگه همش دروغ بود و هیچ اتفاقی نیوفتاده ،

پدربزرگ زندس..

هومن همیشه پیشته....

 ۸روز پیش رفتی عروسی ارکیده و بهت خوش گذشته..

مامان عسل حالش خوبه و دیگه هیچ اثری از مریضیش وجود نداره..

بابا با یه باشه الکی خرت نکرده..

مامان سر چیزای بیخود بحث نمیکنه..

خودتم دیگه مثل دیوونه ها با خودت حرف نمیزنی...کسایی رو که هیچکس نمیبینه ، نمیبینی....باهاشونم حرف نمیزنی... چون اصلا وجود ندارن...........

نوشته شده توسط آوا در ساعت 1:23 | لینک  | 

 

...........قرار بود امشب عروسیش باشه.......۲۰اسفند..نمیدونستم بعد از ۲۰ روز بیخبری ..خبر رفتنشو بهم میدن..

اسمش ارکیده بود.....................................فقط ۱سال از من بزرگتر بود....

ولی دیگه نیست......

۲۰ روز پیش با درناز که حرف زد....گفت خیلی نگرانم.....دلشوره داشت......تا صبح پشت تلفن با دوستاش حرف زد...و گریه کرد..................

طفلک نمیدونست....فردا غروبو دیگه نمیبینه........گل زیبای ارکیده...برای همیشه خوابید...

و علی رو برای همیشه تنها گذاشت.........

bato

حالم خوب نیست....یعنی خیلی بده.......

از روی همه شرمنده که نمیام وبلاگاتون سر بزنم......

یکم حالم بهتر شه..حتما میام..

- من هنوز منتظر جواب این سوالم  " ؟؟؟ "  ؟  خواهش میکنم بگو...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:41 | لینک  | 

 

و باز امشب ..

تنهاتر از همیشه و دلگیرتر از هر حضوری .. !!

من و این دقیقه های دلتنگ،

من و این سکوت پر درد،

من و این خواهش بی من،

من و این دل..

همه بهانه است ..

می دانم ..!!

امشب باز پر بهانه ام

و منتظر بر مرگ لحظه ها..

shab

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:30 | لینک  | 

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند
                                         "حسین پناهی"

 

اگه هرروز بلاگتون رو که نه ...روزی چند بار بلاگتون رو چک میکردین فقط به امید اینکه از یه شخص خاص کامنت داشته باشید!!! حتی یه کامنت خالی!!!!! ولی ......دریغ از کامنت..

بعد وقتی بهش بگید چرا برام کامنت نمیزاری؟!!!؟؟

 در جواب بهتون بگه"  آخه مطلبی درباره خودم ندیدم که کامنت بزارم!!!!!! "  چه حسی بهتون دست میده؟؟؟

خودم.......حس جالبی داشتم!!!! به این فکر کردم که.....حرفام که هیچی...خودم هم مهم نیستم..............................

* یه نگاهی به پست شماره ۸۶  بنداز.......آیا واقعا درباره تو نبود؟؟؟؟؟؟؟

و بعد یه نگاهی به کامنتدونیش بنداز !!!!!!  که خالی از تو......

 

 

حالم از خودم بهم میخوره...............................انقدر بیخود و اضافه....

نمیخوام...دیگه هیچی از هیچکس نمیخوام.......تقصیر خودمه که چیزهایی بیشتر از سهمم خواستم......در صورتی که یادم نبود من دیگه سهمی از تو ندارم .

ببخشید...

man

نوشته شده توسط آوا در ساعت 2:27 | لینک  | 

سلام..خوبید؟

منم که.... ای..... میگذره..

کسی که حالمو نمیپرسه ! نه دوستای مجازیم ..نه دوستای حقیقیم..........هیچکی!!!! مهم نیست...این هم میگذرد..................... مثل زمستون......وقتی که میاد خیلی برای همه مهمه!!! ولی وقت رفتنش...همه روز شماری میکنن که  زودتر بره.......آخه شیرینی های عید خوشمزه تره!

حالا که کسی حالمو نمیپرسه...خودم میگم.....

یک هفته بود سرماخورده بودم! خیلی حالم بد بود....

الانم منو سردردم هردو باهم در خدمدتون هستیم....و دارم از سردرد کور میشم!

یک عالمه کار دارم..هیچکاری نکردم!

قرار فردا برای درناز تولد بگیریم! ولی واقعیتش حوصله ندارم................در حقیقت این سردرد بی حوصله ام کرده....

دلم برای درناز میسوزه...................

آخه درناز خودشو واسه خوشحال کردن همه به هر دردسری میندازه!!! ولی اطرافیانش با یک عدد " نه " خودشونو راحت میکنن !!

 خیلی سعی کردم درنازو توجیح کنم ،، ولی توجیح نمیشه!!! هرچی میگم این آدما ارزش این همه محبت رو ندارن!!! گوش نمیده!!!!!!

 

خب دیگه حالم بده...برم...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 21:47 | لینک  | 

همیشه وقتی سردرد شروع میشه همراهش نور واسم کم میشه......هرچقدر بیشتر چراغ روشن میکنم سردردم هم بیشتر میشه.......

از کارو زندگی میندازتم.......حالا یکی نیست بگه نه اینکه خیلی کارای مهمی داشتی!!! واقعا هم..من هیچ کاری نمیکنم!! در۳ماه اخیر به غیر از ۲روز گذشته که بازارچه خیریه محک بود هیچ کار دیگه ای نکردم!

ولی بازارچه امسال عالی بود!! حدس میزنید فروش عیدانه امسال چقدر بوده؟؟

یه کمک میکنم......پارسال ۴۰میلیون بود!

.

tazeenat bazarche

.

فروش امسال بیش از ۱۰۰ میلیون شد!! وقتی آخر شب فروش اعلام شد تمام خستگی این ۲روز پرید!!!

میدونم خیلیا که خبر داشتن و میتونستن بیان ولی نیومدن ،زدن ضرر خودشون!!

امسال مهمانهای ویژه ای رو محک دعوت کرده بود!! میگم کیا بودن تا خوب دلتون بسوزه....و حسابی افسوس بخورید که چرا نیومدید!!!

یکی از زشت ترین بازیگرای ایران !!! امیر نوری!!!!!! البته این نظر شخصی منه!!!!

محمدخاکپور،که خیلی باشخصیته...و البته ۲تام شمع بهش فروختم!!!

حمید خندان ، که اینم مثل بقیه سوسول نیست!!! و فقط یک شمع خرید!!!!!!

شقایق دهقان ،که اصلا ربطی به اونی که توی تلویزیون دیده میشه نداره!!!! خیلیم مهربونه!!!

و بهاره رهنما که ازش خوشم نمیاد. خیلی جلفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و از همه مهمتر......کسی که وقتی اومد....فقط باید میبودید و میدید که دخترا به چه حال و روزی افتاده بودن!!!!!

یوزارسیف....که شرمنده اسم واقعیشو بلد نیستم!!!!!!! من اصلا فرصتشو نداشتم برم از نزدیک ببینمش البته..خداییشم خیلی خوشم نمیومد برم.....آخه که چی.....!!! همه انگار چی دیدن !!!!!! همچین دورشو گرفته بودن که بدبخت سرشو انداخته بود پایین!!!! دوستم که رفته بود ازش عکس بگیره میگفت خیلی خجالتیه............

نفر بعدی...

نیوشا ضیغمی....که عین دزدا یواشکی اومد ...یواشکیم رفت!!!

خشایار راد.....که هرکاری کردیم چیزی نخرید!!!!!

و چند نفر دیگه که من اسماشونو بلد نیستم!!!!!!!!!

و نفر اول مسالبقات رالی که اگه اشتباه نکنم اسمش لاله صادقی بود!

تازه فقط که اینا نبودن!!! کلی مسابقه داشتیم..........و لاطاریمونم بلیت دبی بود که هنوز نمیدونم کی برنده شد!!!

خلاصه.........جای هیچکدوم از کسایی که نیومدن خالی نبود!!!!!!!!!من که گفتم بیاید!!!!!!

 

سردردم داره کورم میکنه.........حالمم داره بهم میخوره.............واقعا حالم بده......فعلا..

نوشته شده توسط آوا در ساعت 21:12 | لینک  |