تبليغاتX
! گاهی به آسمان نگاه کن

وای که چقدر دلم برات تنگ شده..

وای که چقدر دلم هوای صداتو کرده..

دروغ نگم، بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم...

 کمتر از همیشه آرامش دارم و بیشتر از همیشه نیاز دارم..

آدمی مثل من، محکوم به تنهاییه

محکوم به دیدن آرامش دیگران

محکوم به شاهد بودن، شاهد برآورده شدن آرزوهای دیگران و شاهد نابود شدن خودش...

آره عزیزم ، آره عمرم ، آره بهترینم دلم برات تنگ شده... میبینی...شکستم.....ولی هیچوقت بهت نمیگم.

نیستی، ببینی، بشنوی، حرفایی که وقتی لوس میشدم، برات میگفتمو، ازمون دزدیدن! از زبون دوستام میشنوم،چقدر درد داره...........وقتی میشنومشون حالم بهم میخوره.......یعنی ما هم انقدر لوس و بی معنی بودیم؟؟؟؟!

پارسال یه همچین شبی کلی با هم حرف زدیم.....یادته؟؟؟ خیلی آرومم کردی........آخه فردا سال پدر بزرگه................................از صبح همه بغضهامو نگه داشتم برای فردا ....ای کاش زودتر فردا بشه تا راحت گریه کنم...................برای اینکه ۱سال شد که پدربزرگ ندارم....برای اینکه آهو(همون فامیلمون که مریضی سختی داره) حالش خیلی بدترشده.......برای خودم .....

همه اینها گریه داره.........گریه ای که دیگه آرومم نمیکنه..................

آهو رو دعا کنید................خیلی حالش بده.....به زبان ساده... داره ذره ذره تموم میشه..

 

پدر بزرگ این آخرین روزنامه ای بود که دایی برات آورده بود...طبق قرار هروز....ولی نخونده رفتی.....وقتی  ما رسیدیم...دست نخورده روی صندلیت مونده بود..........چقدر روز سختی بود..

پدربزرگ ،روز خاکسپاری یادته؟؟  چقدر بارون بارید.....

 

ـ  یه یک هفته ای درگیر کاری بودم و کامپیوترم بی من تنها مونده بود...! از امشب بازم هستم....میام پیش همه سر میزنم.....راستی مرسی از اینکه به دوست بی معرفتی مثل من سر میزنید...

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:10 | لینک  | 

 

 امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود......

و باز دعا کردم که بمیرم.......

 

خیلی خستم............به اندازه سقوط از یک قله خستم.......

برم بخوابم...شاید چند ساعتی توی رویا آرامش باشه ....

شاید..

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:38 | لینک  | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

 ( اینجا یک عکس بود............ولی مثل اینکه خیلی دلخراش بود...) چون ازم خواستن برش دارم...

خیلی زود میام به وبلاگ همه سر میزنم!!! ببخشید از این همه تاخیر.........تقصیر خودم نیست....

تازه میخوام آهنگ بلاگمم عوض کنم !!! هرچند که این آهنگ داریوشو خیلی...خیلییییییییی دوست دارم.... ولی خسته شدم.. .

یه چیزی بگم..........................دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه........مثل یه جایی شبیه به یه دره......................انقدر داد بزنم که صدام تموم شه.............از گلوم خون بپاشه...به جای صدا..

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:19 | لینک  | 

دلم میخواست یکی از نوشته های خودمو امشب اینجا بزارم....ولی....نمیدونم توی این اتاق در همو بر هم چجوری یه دونه ازونا که دوسش دارمو پیدا کنم......! ۱ساعته دارم میگردم...ولی پیدا نمیشه....

همه چی هست بجز اونی رو که میخوام.......

 یه کاغذی رو پیدا کردم که شاید بی ربط باشه ، ولی کلی یاد قدیما انداختم....چند سال پیش...و تلاشهای تهی زندگی...

 

اگه گفتنی بود گفته بودم....اگه شنیدنی بود شنیده بودی..

               ناگفتنی ها راز نیستند....دردند...درد..

                            زجرند....زجری که دیده نمیشن...ولی

                                                                       کشیده میشن.

                                                                     زمستان۸۵

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:48 | لینک  | 

 

هرچی آرزوی خوب مال تو

                                      هرچی خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

                                      این روزای بیقراری مال من...

چند روز میشه که میرم کتابخونه..آخه خونه ما جای درس خوندن نیست...۲۴ساعته یا تی ویمون روشنه یا یکی دلش میخواد فلان آهنگو با صدای بلند گوش بده.....یا دونفر بحثشون شده...یا یه دفعه در اتاقت باز میشه یکی میپره توی اتاقو میگه آواااااااااا روزنامه دیروز پیش تو نیست؟؟ که البته این قسمتش به کرار تکرار میشه با موضوع های مختلف!!! اگه در اتاقو قفلم کنم ...بدتره.....چون مجبور میشم هردفعه پاشم برم بازش کنم !!!!!!!!!

خیلی وقتم کمه تا کنکور..........۱ مرداد !!!!!!!!! دلشوره دارم.......ولی بازم نمیخونم......نمیدونم چرا اینجوری شدم........نه درس میخونم...نه هیچکار دیگه ای......خودم تعجب میکنم که چرا اینجوری شدم.....................چه فکرا و خیالاتی برای کنکور داشتمو....چی شد.........

این هم بگذرد........................تنها اتفاقی که داره میوفته....... روز به روز به دونه های موی سفید شقیقه هام زیاد میشه.......البته گاهی وقتا بعضیاشونو گم میکنم...ولی بعد از چند روز همراه چندتا جدیدتر پیداشون میشه...

 

ممکنه یکم دیر به دیر بهتون سر بزنم ، آپ میکنما ولی نمیرسم بیام وبلاگاتون کامنت بزارم...........ببخشید.........آخه دارم سعی میکنم یکم درس بخونم !!!!!.....

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:34 | لینک  | 

صبح بهشت زهرا بودم.....آخه هرهفته به رسم قدیم میرم پیش پدربزرگ............ولی این یک سال اخیر باید برم بهشت زهرا دیدنش .......

وای پدر بزرگ چقدر دلم هوای صداتونو کرده........یادتونه... در جواب سلام من وقتی میگفتم پدر بزرگ منم آوا.......... با همون صدای آروم .....میگفتید ......." خوب کردی اومدی دخترم........ خیلی بیحوصله بودم....خوشحالم کردی........از دانشگاه میای؟؟.....

......باباجان چقدر دیگه باید بخونی تا دکترا بگیری؟؟ ....

.... بستنی امروزمو نخوردم...برو ۲تا بیار با هم بخوریم......... "

چقدر بستنی دوست داشتید....ازون لیوانی نسکافه ای ها .....یادتونه منم همونارو دوست داشتم..

آخ پدربزرگ............کو دکترا..........من دیگه حتی حوصله همینشم ندارم.....

ناراحت نشینا.......ولی صبح که بهتون گفتم.......دعام کنید.......

راستی ببخشید که مجبور شدم زودتر برم...آخه چهلم مادر عسل بود.......طفلی........عسل..

فقط میلرزیدو اشک میریخت دیگه حتی نمیتونست حرف بزنه.....

منم خیلی گریه کردم..... پیش خودم گفتم گوربابای سردرد بعدش......فکر میکردم بعد از گریه یکم آروم میشم......ولی.....

فقط سردردش برام موند...که با خوردن ۲تا پروفن و ۳تا استامینوفن انگار نه انگار.....دردش انقدر زیاده که توی رگهای گردنم نبض میزنه....

دلم بارون میخواد......ازونا که تا صبح صداشو میشه شنید.......

baroon

--کدوم" محمد "هستید ؟؟؟ لطفا آدرس وبتون رو حتی اگه دیگه نمینویسید رو برام بزارید .....لطفا..

نوشته شده توسط آوا در ساعت 23:54 | لینک  | 

 

دیگه وقتی آه میکشم ...آروم نمیشم ....

دیگه وقتی ای کاش میگم ...تلاش نمیکنم....

 

چه کنم که درد نگفته هام، خیلی بیشتر از اشکهای تنهاییمه...

چه کنم ...  دلمو له کردم که بقیه...همه به جز خودم اذیت نشن....ولی بازم شدن..

چه کنم که همیشه اشتباهات از من نباشه...

چه کنم که زهر زبونم کسی رو نکشه....

چه کنم که دوباره به دروغگویی متهم نشم؟؟

چی بگم که دیگه حرفام نشه باعث خندش؟

 

خداجون نمیخوام کفر کنما....ولی تو که همه چیزمو ، تمام زندگیمو ،عمرمو..  ازم گرفتی.....خداجون دیدی که صدام در نیومد..........دیگه ازم چی میخوای ..چرا ذره ذره داری میکشیم؟؟؟؟

یعنی واقعا رسم این دنیات همینه؟؟

یعنی واقعا لذت زنده بودن به این درموندگیه؟؟؟؟

خدا جون چرا دیگه جوابمو نمیدی؟؟؟؟

نکنه تو ام فکر میکنی حرفام دروغه.....نکنه تو ام به حرفام داری میخندی؟؟

خداجون آخه این چه رسمشه؟؟؟!  میگی همه کارا دست منه.. ولی همچین که به دردش میرسه میگی دردشو ما بکشیم؟؟؟

خداجون تو که صدا رو دادی چرا جایی برای فریاد ندادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداجون تو که چشمامو دادی چرا حسرت دیدنشو برام گذاشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداجون تو که گوشهامو دادی چرا صداشو ازم گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جون تو که بهم دست دادی چرا گرمای دستاشو گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداجون تو که بهم پا دادی چرا  نزاشتی قدم هام با اون بمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خداجون میدونم ولی ، نه نمیدونم ، اینا عذابن؟؟؟ یا شاید تقاصن.....

 

 "  آن که پرنقش زد این دایره مینایی      

                                                        کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد "

 

نوشته شده توسط آوا در ساعت 0:35 | لینک  |